|
بهترین ترفندهای کامپیوتری را از ما بخواهید
|
|
|
|
||||
|
با سلام به همه دوستان از اینکه یه مدتی است که وبلاگ به روز نمی شه شرمندم ولی می خوام با یک سری مطالب جدید بیام مطالبی در مورد برنامه نویسی و کار با کریستال ریپورت
آره دیگه می خوام دیگه زمینه رو عوض کنم و برم به سمت برنامه نویسی امیدوارم خوشتون بیاد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:34 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مراقب افكارت باش، چون افكارت، گفتارت را میسازد
مراقب گفتارت باش، چون گفتارت ، اعمالت را میسازد مراقب اعمالت باش، چون اعمالت، عادت هایت را میسازد مراقب عادتهایت باش، چون عادتهایت، شخصیتت را میسازد مراقب شخصیتت باش، چون شخصیتت،سرنوشتت را میسازد امیرالمومنین علی (ع)
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:45 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود:من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم،به زمین برو وبا ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور. فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.
فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
منبع:http://mahdisongful.blogfa.com/post-188.aspx
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:50 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشم. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، وسایلش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود . . . !!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:0 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دختر با ظاهری ساده و نه مذهبی در حال عبور کردن از خیابان بود پسری از پیاده رو داد زد سیبیییلو چطوری؟ دختز کاملا خونسرد تبسمی کرد و جواب داد وقتی تو زیر ابرو بر می داری من سیبیل می زارم تا این جامعه یه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چیزی نگفت.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:46 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یه سایت جالب پیدا کردم
که با قلم خوشنویسی می تونید به صورت online خطاطی کنید http://www.andyfoulds.co.uk/amusement/pen_ink.htm?detectflash=false
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:16 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام امروز می خوام بهتون یه روش مخفی سازی جالب رو بهتون نشون بدم
برای این کار یه عکس نیاز دارم که پسوند اون حتما باید jpg یا gif باشه و فایل رو که قصد دارید اون رو در عکس مورد نظر مخفی کنید رو د رکنار اون قرار دهید حالا باید فایل رو با نرم افزار winrar فشرده سازی کنید برای این کار روفایل مورد نظر راست کلیک و add to archive رو بزنید حال به منوی start رفته و run رو بزنید و در ان cmd رو تایپ کرده و اینتر کنید حال باید به مسیری که در آن عکس و فایل قرار دارد بروید به طور مثال اگه در درایو d قرار دارد باید تایپ کنید d: و اینتر کنید
سپس دستور زیر را وارد کنید
copy /b pic.jpg + folder.rar newpic.jpg
به فاصله های میان دستور کاملا دقت کنید
در این دستور pic همان نام عکس مورد نظر ماست folder نام فایل که قصد مخفی کردن آن را داریم و newpic نام جدید عکسی است که فایل ما در آن مخفی می شود
حالا بعد از اینتر کردن می بینیم که یک عکس جدید با نام newpic در هما ن مسیر به وجود آمده است برای دیدن فایل باید روی آن راست کلیک و open with را بزنید و با نرم افزار winrar آن را باز کنید می بینید که فایل شما را در لیست نشان می دهد
امیدوارم استفاده لازم را برده باشید
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:3 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حتمأ شما نیز میدانید که در داخل محیط ویندوز و در یک محیط خاص مانند دسکتاپ یا پوشه My Documents نمیتوان دو فولدر با نام یکسان ساخت. چرا که از نظر منطقی و آدرس دهی در داخل ویندوز این کار شدنی نیست. اما هم اکنون قصد داریم ترفندی ساده را به شما معرفی کنیم که با بهره گیری از آن میتوانید در یک محل دو فولدر با یک نام کاملأ یکسان بسازید!
برای اینکار: از طریق My Computer به محلی که قصد دارید دو فولدر با نام یکسان را بسازید بروید. با راست کلیک و انتخاب New > Folder فولدر جدیدی ساخته و نام آن را به عنوان مثال New folderبگذارید همان طور که میبینید در این نام بین دو واژه Newو folderیک فاصله توسط Space زده شده است.حال مجددأ فولدر جدیدی ساخته و نام آن را این بار به صورت زیر قرار دهید: واژهNewرا تایپ کنید سپس کلید Alt را گرفته و عدد 255 را وارد کنید (از کلیدهای سمت راست کیبورد استفاده کنید) ، خواهید دید که یک فاصله تایپ خواهد شد. حالا واژه folder را وارد کنید. با این کار شما دو فولدر با نام یکسان دارید که ظاهرأ نام یکسانی دارند اما در کاراکترهای وارد شده تفاوت باطنی وجود دارد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:9 توسط نیلوفر
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
|||||