خدايا من در كلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريائي خود نداري!

خدايا من در كلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريائي خود آن را نداري من چون تويي دارم و تو چون خود نداري .
امام زين العابدين
اي خدا شرمنده ام از ژكثرت احسان تو
شرم بر شرمم فزايد چون كنم عصيان تو
گر ببخشايي گناهان مرا از فضل خود
آب گردم از خجالت بر در غفران تو
ور حساب من كني اي واي من اي واي من
كي تن و جان من آرد طاقت نيران تو
گفتم آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت كه ديوانه ي كيست
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم ؟ كه غم از دل برود چون تو بيايي
خدا را دوست دارم به خاطر قدرتش
كوه را دوست دارم به خاطر عظمتش
دريا را دوست دارم به خاطر وسعتش
تو را دوست دارم ولي نمي دانم چرا؟
شب بود و خورشيد گرم شهر در انتهاي بي مرزي در گودالي از سكوت خفته بود صداي كوچه تنها در زمزمه ي جويبار جاري بود و تولد صدا، شايد از دور مي آمد آن قدر در انتظار تو نشستم كه پرنده در دستهايم اشيانه ساخت آنقدر در انتظار تو نشستم كه پيچك همسايه در من پيچيد و بر شانه ام گل كرد طلوع در قلب من در اين دشت بي لاله چه غمگين است .
تو دیکته ی زندگی هی نوشتیم ... هی غلط نوشتیم ... هی پاک کردیم ... هی دوباره
نوشتیم ... غافل از اینکه عزرائیل داد میزنه : برگه ها بالا !